بعد از اندی مدت رفتم خونه ی خاله ام. یه خانمی اومده بود اونجا که از توو قرآن آینده رو بهت می گفت .چون همه می گفتن حرفاش درست از آب در میاد، منم رفتم پیشش. البته من بهش گفتم که خصوصی بهم بگین. آیه ها رو معنی می کرد و اونا رو با شرایطت وقف می داد. برای من که خیلی جالب بود فقط یه چیزایی بهم گفت که فعلا نمی تونم بگم![]()
رفتیم آرایشگاه و من موهای نازنینمو که سه سال با هر سختی بلندشون کرده بودم رو کوتاه کردند
حالم از رفتار آرایشگر داشت بهم می خورد
فقط کارش حرف زدن بود. آخرش که یه مدل جقول بقول زده، بهم میگه: نگاه کن چقدر ناز شدی.....چی بود اون مدله؟؟؟؟؟؟؟ اصلاْ بهت نمی اومد...توو دلم گفتم: نه بابا !!!!!!![]()
مهمون داشتیم ولی من اصلاْ حس پایین رفتنو سلام کردن بهشونو نداشتم...فقط دوست داشتم روو تختم دراز بکشم و چشمامو ببندمو حرفای یه نفر رو توو ذهنم تکرار کنم
ولی به اجبار رفتم پایین و با لبخند های تصنعی و تایید کردن حرفاشون، چند دقیقه ای همراهیشون کردم.
امروز تولدمه!!!! اون نوزادی که گفتم پا به عرصه وجود میذاره خودم بودم. نوزادی که الان آرزو می کنه کاشکی هیچ وقت به دنیا نمی اومد.... این نوزاد الان هفدهمین ۱۹ تیر زندگیشو میگذرونه و به اون حدی رسیده که بفهمه پا توو این دنیا گذشتن جز مشغول شدن به افکار و کارهای دنیوی هیچ چیز دیگه ای نداره....اگه به دنیا نمی اومدم خیلی خوب می شد....ولی حالا که هستم....![]()
یه سال بزرگتر شدم ولی امروز با روزای دیگه واسم هیچ فرقی نداره ..... حتی گفتن "تولدت مبارک" هم خوشحالم نمی کنه......
فردا داریم می ریم مسافرت.... نمی دونم چرا هر دوسال یه بار توو همچین روزی می ریم به دیدن پل خواجو و چل ستون و عالی قاپو و سی و سه پل میریم.....
شاید از اونجا آپ کردم. با اینکه از کافی نت های اونجا اصلاً خوشم نمی یاد ولی چون یه جورایی دلم واستون می تنگوله نمی تونم نیام اینجا...![]()
رفته بودیم خرید که برای مسافرت با کمبود البسه مواجه نشیم
تمام بازار رو زیر و رو کردیم تا خریدهامونو انجام دادیم، ۴ ساعت زیر آفتاب تابستون از این مغازه به اون فروشگاه واقعاً آدمو کلافه می کنه....
شما به موضوع نداشتن اعتقاد دارین؟![]()
من آخه چی بنویسم؟![]()
از اون جایی که من خیلی قاطی ام، یهو دیدین رفتم و دیگه بیخیال نوشتن شدم. آخه من هیچ کدوم از کارام قابل پیش بینی نیست. هیجانشم به همینه دیگه![]()
امروز کنکور آزاد آبجیه... رفتیم که برسونیمش حوزه....یه جای خفنی بود که نگو....باید از جاده خاکی میرفتیم. از این جاده هایی که توو فیلم های قدیمی نشون می ده قاچاقچی ها برای فرار از پلیس از اونجاها میرن......اینم دقیقا همون تیپ بود.....از وسط جاده یه کوچه بود که باید از اونجا میرفتیم......یه دبیرستان پسرونه بود.....سن داوطلبا از همه جک تر بود..... یه خانم مسنی بود که کارت داوطلبیشو وصل کرده بود به مقنعه اش....منم همین جوری داشتم نگاهش میکردم و توو دلم می گفتم: عجب انگیزه ای، عجب دل خجسته ای ![]()
.... که اومد طرف من و گفت: ببخشید خانم، شماره داوطلبی رو کجا زدن؟ منم که جوّ کوچیکی گرفته بودم، بهش گفتم: مادر جان اینجا نزدن، شما باید برین از اون خانمی که دم در وایساده بپرسین ........
خلاصه هیچی دیگه. خواهر ما هم که انگار زبونشو بریده بودن چون لام تا کام حرف نمی زد. براش پنکه برقی برده بودما..... گفت نمی خوام![]()
![]()

پاورقی: ۳ روز دیگه نوزادی پا به عرصه وجود میذاره که ...
سلام!!!
دیر اومدم؟
مهم نیس ![]()
طبق معمول دوستم یه راست اومده خونمون، میگه پاشو بریم بیرون، من حوصله ام سر رفته. میگه چقدر پشت کامپوتر میشی؟ پاهات ورم نکرد؟ منم دیدم که ولمون نمی کنه، رفتم لباسامو پوشیدم. وسط راه گفت: بیا بریم" بوسینی" بیبینیم چی اورده. رفتیم توو بعد از یه بلوزی خوشش اومد. به فروشنده که یه پسر جوون بود و خیلی احساس با نمکی بهش دست داده بود، گفت: تخفیف نمی دین؟ پسره هم با لبخندی که آدم چندشش می شد گفت: تخفیف نمیدیم، کادو میدیم. دوستم که بهش بر خورده بود گفت: نه مرسی!!! تخفیفم نمی خوام، همین قیمت می برمش. دوستم داشت پولشو می داد که پسره با صدایی آروم در حالی که سرشو کج کرده بود، روبه من گفت: شما چیزی پسند نکردین؟ می خواستم بهش بگم شما رو پسندیدم
ولی من با جدّیت گفتم: نه!!! اومدیم بیرون که بماند چه اتفاقاتی در بین مسیر افتاد. دوتا از این پسرای جلبک افتاده بودن دنبالمون
مگه ول می کردن؟؟؟؟ بچه پویوووووو اومده چسبیده به من میگه: میشه یه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟ اعصابم خورد شده بود از این همه سماجت ....جالب اینجا بود که دوستم عین این بی بخارا وایساده بود تا پسره حرفاش تموم شه بعد بیاد جلو......حیف که نزدیک خونمون بودیم وگرنه یه چی بهش می گفتم که حساب کار دستش بیاد. هی می گفت: چرا اینقدر جاتو عوض میکنی......... زیاد وقتتو نمی گیرم به خدا....... از وسط خیابون نرو ماشین میزنتت...اینجا واقعا یه پنجه بکس لازم میشه![]()
خوشبختانه تا رسیدیم به کوچمون رفتن پی کارشون.
منم دیگه از بیرون رفتن، متنفر شدم. انگار هر چی سنگین تر برخورد کنی، بیشتر پر رو میشن![]()
پاورقی۲: یه آی دی واسه بچه های وبلاگ ساختم که اینقدر با آی دی های خانوادگیم ادم نکنین(از کجا پیدا می کنین؟) در ضمن یه نکته خیلی مهم...فقط در زمینه رفع مشکلات وبلاگی در خدمتتون هستم

